اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد | زیباترین و عاشقانه ترین شعر از فروغ فرخزاد
اشعار فروغ فرخزاد، از زیباترین و عاشقانهترین اشعار معاصر فارسی هستند که عمیقاً بر دل مینشینند. شعرهای تأملبرانگیز او طرفداران بسیاری دارد.

در این مطلب، مجموعهای از شعرهای کوتاه این شاعر نامی را گردآوری کردهایم که امیدواریم مورد توجه شما قرار گیرد.
فروغزمان فرخزاد عراقی، مشهور به فروغ فرخزاد، شاعر نامدار و برجسته و مستندساز معاصر ایران، در روز هشتم دی ماه سال ۱۳۱۳ چشم به جهان گشود. از وی ۵ دفتر شعر به یادگار مانده است.
فروغ در ۲۴ بهمن ماه سال ۱۳۴۵، در سن ۳۲ سالگی، بر اثر واژگونی خودرو درگذشت.
آثار و اشعار فروغ به زبانهای انگلیسی، ترکی، عربی، چینی، فرانسوی، اسپانیایی، ژاپنی، آلمانی و عبری ترجمه شدهاند.
شعرها و گفتههای فروغ در طول زندگی کوتاه هنری خود، همواره مورد تحسین منتقدان و محبوبیت فراوان نزد مردم و دوستداران ادبیات بوده است.
روحش شاد و یادش گرامی
گلچین اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد
یک شب ز ماورای سیاهیها، چون اختری بسوی تو میآیم. بر بال بادهای جهانپیما، شادان به جستجوی تو میآیم.
سر تا بپا حرارت و سرمستی، چون روزهای دلکش تابستان. پر میکنم برای تو دامان را، از لالههای وحشی کوهستان.
یک شب ز حلقهای که بدر کوبند، در کنج سینه قلب تو میلرزد. چون در گشوده شد، تن من بیتاب در بازوان گرم تو میلغزد.
دیگر در آن دقایق مستیبخش، در چشم من گریز نخواهی دید. چون کودکان نگاه خموشم را، با شرم در ستیز نخواهی دید.
یک شب چو نام من بزبان آری، میخوانمت به عالم رؤیایی. بر موجهای یاد تو میرقصم، چون دختران وحشی دریایی.
یک شب لبان تشنه من با شوق، در آتش لبان تو میسوزد. چشمان من امید نگاهش را، بر گردش نگاه تو میدوزد.
از زهره، آن الهه افسونگر، رسم و طریق عشق میآموزم. یک شب چو نوری از دل تاریکی، در کلبهات شراره میافروزم.
آه، ای دو چشم خیره بره مانده، آری، منم که سوی تو میآیم. بر بال بادهای جهانپیما، شادان به جستجوی تو میآیم.
کدام قله، کدام اوج؟ مرا پناه دهید ای چراغهای مشوش، ای خانههای روشن شکاک.
که جامههای شسته در آغوش دودهای معطر، بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند. مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل.
که از ورای پوست، سرانگشتهای نازکتان مسیر جنبش کیفآور جنینی را دنبال میکند و در شکاف گریبانتان همیشه هوا به بوی شیر تازه میآمیزد.
در آستانه فصلی سرد، در محفل عزای آینهها و اجتماع سوگوار تجربههای پریدهرنگ و این غروب بارور شده از دانش سکوت.
چگونه میشود به آن کسی که میرود اینسان صبور، سنگین، سرگردان، فرمان ایست داد؟ چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت زنده نبودهاست؟

زیباترین شعرهای فروغ فرخزاد
آنچنان آلودهست عشق غمناکم با بیم زوال که همه زندگیم میلرزد چون تو را مینگرم.
مثل این است که از پنجرهای تک درختم را، سرشار از برگ، در تب زرد خزان مینگرم. مثل این است که تصویری را روی جریانهای مغشوش آب روان مینگرم.
شب و روز، شب و روز، شب و روز. بگذار که فراموش کنم.
تو چه هستی، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا میگشاید در برهوت آگاهی؟ بگذار که فراموش کنم.
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد. انگار از خطوط سبز تخیل بودند، آن برگهای تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند. انگار آن شعلههای بنفش که در ذهن پاک پنجرهها میسوخت، چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود. در کوچه باد میآمد، این ابتدای ویرانیست. آن روز هم که دستهای تو ویران شدند، باد میآمد.
از تنم جامه برون آر و بنوش شهد سوزنده لبهایم را. تا به کی در عطشی دردآلود به سر آرم همه شبهایم را؟
دیگرم گرمی نمیبخشی عشق، ای خورشید یخ بسته. سینهام صحرای نومیدیست، خستهام، از عشق هم خسته…
آنچه در من نهفته دریاییست، کی توان نهفتنم باشد؟ با تو زین سهمگین توفانی، کاش یارای گفتنم باشد.
نغمه من، همچو آوای نسیم پر شکسته، عطر غم میریخت بر دلهای خسته.
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد. به جویبار که در من جاری بود. به ابرها که فکرهای طویلم بودند. به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من از فصلهای خشک گذر میکردند. به دستههای کلاغان که عطر مزرعههای شبانه را برای من به هدیه میآوردند. به مادرم که در آیینه زندگی میکرد و شکل پیری من بود. و به زمین، که شهوت تکرار من، درون ملتهبش را از تخمههای سبز میانباشت – سلامی دوباره خواهم داد.
میآیم، میآیم، میآیم. با گیسویم: ادامه بوهای زیر خاک. با چشمهایم: تجربههای غلیظ تاریکی. با بوتهها که چیدهام از بیشههای آن سوی دیوار. میآیم، میآیم، میآیم. و آستانه پر از عشق میشود. و من در آستانه به آنها که دوست میدارند و دختری که هنوز آنجا، در آستانه پرعشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد.
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم. نه درودی، نه پیامی، نه نشانی. ره خود گیرم و ره بر تو گشایم. زآنکه دیگر تو نه آنی، تو نه آنی…
عکس نوشتههای زیبا از فروغ فرخزاد
و من به جفتگیری گلها میاندیشم. به غنچههایی با ساقههای لاغر کمخون. و این زمان خسته مسلول.
گذشتم از تن تو، زانکه در جهان تنی نبود مقصد نیاز من…
وقتی که زندگی من هیچ چیز نبود، هیچ چیز به جز تیک تیک ساعت دیواری. دریافتم که باید، باید، باید دیوانهوار دوست بدارم… کاش از شاخه سرسبز حیات، گل اندوه مرا میچیدی. کاش در شعر من ای مایه عمر، شعله راز مرا میدیدی.
اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد
جمعه ساکت، جمعه متروک. جمعه چون کوچههای کهنه، غمانگیز. جمعه اندیشههای تنبل بیمار. جمعه خمیازههای موذی کشدار. جمعه بیانتظار، جمعه تسلیم. خانه خالی، خانه دلگیر. خانه در بسته بر هجوم جوانی. خانه تاریکی و تصور خورشید. خانه تنهایی و تفأل و تردید. خانه پرده، کتاب، گنجه، تصاویر. آه چه آرام و پرغرور گذر داشت زندگی من. چون جویبار غریبی در دل این جمعههای ساکت متروک. در دل این خانههای خالی دلگیر. آه… چه آرام و پرغرور گذر داشت…
بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم. بگذار پر شوم از قطرههای کوچک باران. از قلبهای رشد نکرده. از حجم کودکان به دنیا نیامده. بگذار پر شوم شاید که عشق من گهواره تولد عیسای دیگری باشد.
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد. انگار از خطوط سبز تخیل بودند آن برگهای تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند. انگار آن شعلههای بنفش که در ذهن پاک پنجرهها میسوخت، چیزی جز تصور معصومی از چراغ نبود. در کوچه باد میآمد، این ابتدای ویرانیست. آن روز هم که دستهای تو ویران شدند، باد میآمد.

شعر کوتاه و عاشقانه فروغ فرخزاد
این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که تو را میبوسند؛ در ذهن خود طناب دار تو را میبافند…
میتوان بر جای باقی ماند در کنار پرده، اما کور، اما کر. وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد، دیگر چگونه میشود به سورههای رسولان سرشکسته پناه آورد؟
باز… من ماندم و خلوتی سرد، خاطراتی ز گذشتهای دور. یاد عشقی که با حسرت و درد رفت و خاموش شد در دل گور…
من صفای عشق میخواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را. او تنی میخواهد از من آتشین تا بسوزاند در او تشویش را.
شانههای تو همچو صخرههای سخت و پرغرور. موج گیسوان من در این نشیب سینه میکشد چو آبشار نور. شانههای تو چون حصارهای قلعهای عظیم. رقص رشتههای گیسوان من بر آن همچو رقص شاخههای بید در کف نسیم.
مردابهای الکل با آن بخارهای گس مسموم، انبوه بیتحرک روشنفکران را به ژرفنای خویش کشیدند. و موشهای موذی اوراق زرنگار کتب را در گنجههای کهنه جویدند. خورشید مرده بود، خورشید مرده بود. و فردا در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشدهای داشت. آنها غرابت این لفظ گنگ را با لکه درشت سیاهی در مشقهای خود تصویر میکردند.
در سر من چیزی نیست به جز چرخش ذرات غلیظ سرخ. و نگاهم مثل یک حرف دروغ شرمگین است و فروافتاده!
گوشواری به دو گوشم میآویزم از دو گیلاس سرخ همزاد. و به ناخنهایم برگ گل کوکب میچسبانم. کوچهای هست که قلب من آن را از محلههای کودکیام دزدیده است.
اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد
چرا من اینهمه کوچک هستم که در خیابانها گم میشوم؟ چرا پدر که اینهمه کوچک نیست و در خیابانها هم گم نمیشود، کاری نمیکند که آنکسی که به خواب من آمده است، روز آمدنش را جلو بیندازد؟
من مثل حس گمشدگی وحشتآورم. اما خدای من… آیا چگونه میشود از من ترسید…؟! من، من که هیچگاه جز بادبادکی سبک و ولگرد بر پشت بامهای مهآلوده آسمان چیزی نبودهام. و عشق و میل و نفرت و دردم را در غربت شبانه تابستان موشی به نام «مرگ» جویده است…
انسان پوک، انسان پوک پر از اعتماد. نگاه کن که دندانهایش چگونه وقت جویدن سرود میخواند. و چشمهایش چگونه وقت خیره شدن میدرند. و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد: صبور، سنگین، سرگردان.
آه، گویی ز دخمه دل من روح شبگرد مه گذر کرده. یا نسیمی در این ره متروک دامن از عطر یاس تر کرده.
عکس نوشته فروغ فرخزاد برای پروفایل
سخن از گیسوی خوشبخت من است با شقایقهای سوخته بوسه تو..! و صمیمیت تن هامان در طرّاری و درخشیدن عریانیمان… مثل فلس ماهیها در آب.
آخرین بار، آخرین بار، آخرین لحظه تلخ دیدار. سر به سر پوچ دیدم جهان را. باد نالید و من گوش کردم خشخش برگهای خزان را…
زندگی شاید آن لحظه مسدودی است که نگاه من در نینی چشمان تو خود را ویران میسازد. تنِ صدها ترانه میرقصد در بلورِ ظریفِ آوایم؛ لذتی ناشناس و رویا رنگ میدود همچو خون به رگهایم…
شاید پرنده بود که نالید یا باد در میان درختان؛ یا من که در برابر بنبست قلب خود، چون موجی از تأسف و شرم و درد بالا میآمدم و از میان پنجره میدیدم که آن دو دست، آن دو سرزنش تلخ و همچنان دراز به سوی دو دست من در روشنایی سپیدهدمی کاذب تحلیل میروند و یک صدا که در افق سرد فریاد زد: «خداحافظ…!»
اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد
انسان پوک، انسان پوک پر از اعتماد! نگاه کن که دندانهایش چگونه وقت جویدن سرود میخواند و چشمهایش چگونه وقت خیره شدن میدرند و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد: صبور، سنگین، سرگردان.
من مثل حس گمشدگی وحشتآورم؛ اما خدای من… آیا چگونه میشود از من ترسید…؟! من، من که هیچگاه جز بادبادکی سبک و ولگرد بر پشت بامهای مهآلودهی آسمان چیزی نبودهام و عشق و میل و نفرت و دردم را در غربت شبانهی تابستان موشی به نام «مرگ» جویده است…

افسوس! ما خوشبخت و آرامیم. افسوس! ما دلتنگ و خاموشیم. خوشبخت، زیرا دوست میداریم. دلتنگ، زیرا عشق نفرینی است!
دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک میخورد. دیدم که حجم آتشینم آهسته آب شد و ریخت، ریخت، ریخت در ماه، ماه به گودی نشسته، ماه منقلب تار.
شعر دوستت دارم فروغ فرخزاد
قسمتی از شعر وصل: دیر آمدی و دامنم از کف رفت. دیر آمدی و غرق گنه گشتم. از تندباد ذلت و بدنامی افسردم و چو شمع تبه گشتم.
و من به جفتگیری گلها میاندیشم؛ به غنچههایی با ساقههای لاغر کمخون و این زمان خستهی مسلول… آه ای صدای زندانی! آیا شکوهی یاس تو هرگز از هیچ سوی این شب منفور نقبی به سوی نور نخواهد زد؟ آه ای صدای زندانی، ای آخرین صدای صداها…
شاید این را شنیدهای که زنان در دل «آری» و «نه» به لب دارند. ضعف خود را عیان نمیسازند. رازدار و خموش و مکارند. آه، من هم زنم، زنی که دلش در هوای تو میزند پر و بال. دوستت دارم ای خیال لطیف. دوستت دارم ای امید محال.
عکس پروفایل اشعار فروغ فرخزاد
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد. کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد. پرواز را به خاطر بسپار. پرنده مردنی است.
دستهایم را در باغچه میکارم. سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهریام تخم خواهند گذاشت.
اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت، ای شهر پرخروش، ترا یاد میکنم. دل بستهام به او و تو او را عزیز دار. من با خیال او دل خود شاد میکنم.
قسمتی از شعر: یادی از گذشته. وقتی که زندگی من هیچ چیز نبود، هیچ چیز به جز تیکتاک ساعت دیواری، دریافتم باید، باید، باید دیوانهوار دوست بدارم کسی را که مثل هیچکس نیست.
مجموعه اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد
روزها رفتند و من دیگر خود نمیدانم کدامینم. آن من سرسخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم؟
تنم به پیلهی تنهاییام نمیگنجید و بوی تاج کاغذیام فضای آن قلمرو بی آفتاب را آلوده کرده بود.
«دوستت میدارم، دوستت میدارم.» تو حتی برای یک لحظه از مقابل چشمم دور نمیشوی. نفسم از یادت به شماره میافتد و خونم در قلبم به طغیان میکشد.
تنم در پیلهی تنهاییام نمیگنجید و بوی تاج کاغذیام، فضای آن قلمرو بی آفتاب را آلوده کرده بود.
اشعار کوتاه و عاشقانه فروغ فرخزاد
ستارههای کوچک و بیتجربه از ارتفاع درختان به خاک میافتند و از میان پنجرههای پریدهرنگ خانهی ماهیها، شبها صدای سرفه میآید…
یک پنجره، فقط یک پنجره؛ برای دیدن، برای شنیدن. پنجرهای که مانند حلقهی چاهی، در انتهای خود به قلب زمین میرسد و به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبیرنگ باز میشود.
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را از بخشش شبانهی عطر ستارههای کریم سرشار میکند و میشود از آنجا خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد. یک پنجره برای من کافیست.
من از دیار عروسکها میآیم، از زیر سایههای درختان کاغذی در باغ یک کتاب مصور. از فصلهای خشک تجربههای عقیم دوستی و عشق، در کوچههای خاکی معصومیت.
از سالهای رشد حروف پریدهرنگ الفبا در پشت میزهای مدرسه، مسلول از لحظهای که بچهها توانستند بر روی تخته حرف «سنگ» را بنویسند و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.

من از میان ریشههای گیاهان گوشتخوار میآیم و مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانهای است که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند.
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود و در تمام شهر قلب چراغهای مرا تکهتکه میکردند. وقتی که چشمهای کودکانهی عشق مرا با دستمال تیرهی قانون میبستند و از شقیقههای مضطرب آرزوی من فوارههای خون به بیرون میپاشید.
وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود، هیچ چیز به جز تیکتاک ساعت دیواری، دریافتم باید، باید، باید دیوانهوار دوست بدارم. یک پنجره برای من کافیست. یک پنجره به لحظهی آگاهی و نگاه و سکوت.
اکنون نهال گردو آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش معنی کند. از آینه بپرس نام نجاتدهندهات را. آیا زمینی که زیر پای تو میلرزد، تنهاتر از تو نیست؟
پیغمبران رسالت ویرانی را با خود به قرن ما آوردند؟ این انفجارهای پیاپی و ابرهای مسموم آیا طنین آینههای مقدس هستند؟
ای دوست، ای برادر، ای همخون! وقتی به ماه رسیدی، تاریخ قتلعام گلها را بنویس. همیشه خوابها از ارتفاع سادهلوحی خود پرت میشوند و میمیرند.
من شبدر چهارپری را میبویم که روی گور مفاهیم کهنه روییده است. آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد، جوانی من بود؟
آیا دوباره من از پلههای کنجکاوی خود بالا خواهم رفت تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم؟ حس میکنم که وقت گذشته است. حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است.
حس میکنم که میز فاصلهی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این غریبهی غمگین. حرفی به من بزن. آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد، جز درک حس زندهبودن از تو چه میخواهد؟
حرفی بزن. من در پناه پنجرهام، با آفتاب رابطه دارم.
زیباترین شعرهای عاشقانه فروغ فرخزاد
فروغ فرخزاد در اشعار خود از تاریکی و نهایت شب سخن میگوید. او از مهربانی میخواهد که اگر به خانهاش آمد، برایش چراغی بیاورد و پنجرهای که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرد.
او در شعری دیگر، حسرت از دست دادن را بیان میکند: «دامنم شمع را سرنگون کرد، چشمها در سیاهی فرو رفت، ناله کردم مرو، صبر کن، صبر، لیکن او رفت، بیگفتگو رفت…»
بهترین اشعار فروغ فرخزاد
در آرزویی کودکانه، فروغ میگوید: «دلم میخواهد آنقدر کوچک بشوم که به قدر یک پرنده باشم، آنوقت پر بزنم و بیایم پیش تو…» این شعر آرزوی نزدیکی و رهایی را به تصویر میکشد.
او در شعری دیگر، به چشمان مضطرب و ترسان که از نگاه ثابت او میگریزند و به انزوای بیخطر پلکها پناه میآورند، اشاره میکند. این تصویر، ترس و پنهانکاری را نشان میدهد.
گلچین اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد
فروغ در شعری نمادین، کلاغی را به تصویر میکشد که خبر او را به شهر خواهد برد: «آن کلاغی که پرید از فراز سرما و فرو رفت، در اندیشه آشفته ابری ولگرد و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود، خبر ما را با خود خواهد برد به شهر…»
او در بیتی دیگر، حسرت آزادی را بیان میکند: «میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم، مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر.» این بیت، میل به رهایی و محدودیت را نشان میدهد.
اشعار ناب و جملات فلسفی فروغ فرخزاد درباره زندگی، زن و عشق
در لحظهای از تأمل، فروغ میگوید: «شاید پرنده بود که نالید یا باد در میان درختان یا من که در برابر بنبست قلب خود چون موجی از تأسف و شرم و درد بالا میآمدم و از میان پنجره میدیدم که آن دو دست، آن دو سرزنش تلخ و همچنان دراز به سوی دو دست من در روشنایی سپیدهدمی کاذب تحلیل میروند و یک صدا که در افق سرد فریاد زد: «خداحافظ!»» این شعر، حسرت و جدایی را به تصویر میکشد.
او با امید و عشق به پایان میرساند: «میآیم میآیم میآیم و آستانه پر از عشق میشود و من در آستانه به آنها که دوست میدارند و دختری که هنوز آنجا در آستانه پرعشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد.» این شعر، بازگشت به عشق و زندگی را نوید میدهد.

